خراباتی
با کار خرابات نشینی چه کنم
با گدا نشسته با شاه نشینی چه کنم
گفت از عشق گدایست اگر شاه شدیم
چون شمع خرابات شدیم ماه شدیم
گفتم تو بگو که من چه باید بکنم
آن چیست بگو که من نباید بکنم
گفتم بنویس چه ساکتی دیر شده
گفت دیر نگو بگو زمان پیر شده
گفتم تو بگو که شعر من کافی نیست
از حق تو بگو که قصد حرافی نیست
گفتم چه کنم که باعث قهر الاحق نشود
گفت بیدار بمان که حق ناحق نشود
( مسعود فرد منش)
+ نوشته شده در ساعت توسط
|